الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
617
إحياء علوم الدين ( فارسى )
و علما مختلف شدهاند در اهل سه مقام كه كدام از آن فاضلتر است : يكى آن كه مرگ را دوست دارد براى لقاى مولا ، دوم آن كه بقا را دوست دارد براى خدمت مولا ، سوم آن كه چيزى اختيار نكند و راضى باشد بر آن چه حق تعالى براى وى اختيار فرمايد . و اين مسئله از عارفى بپرسيدند ، گفت : صاحب رضا فاضلتر از ايشان است ، چه فضول او كمتر است از ايشان . و روزى وهيب بن ورد و سفيان ثورى و يوسف بن أسباط فراهم آمدند . ثورى گفت : من مرگ فجأه را پيش از اين كراهيت داشتمى ، اما امروز خواهم كه بميرم . يوسف گفت : چرا ؟ گفت : از بيم فتنه . يوسف گفت : من درازى بقا را كراهيت ندارم . سفيان گفت : چرا ؟ گفت : شايد كه روزى توبه و عملى صالح به جا آرم . پس وهيب را گفتند : تو چه مىگويى ؟ گفت : من چيزى اختيار نكنم ، دوستتر نزديك من چيزى است كه نزديك حق تعالى دوستتر است . پس ثورى ميان دو چشم او ببوسيد و گفت : به خداوند كعبه كه اين سخن روحانى است . بيان جملهاى از حكايات محبان و اقوال و مكاشفات ايشان ( 1 ) عارفى را پرسيدند كه تو محبّى ؟ گفت : من محب نهام ، من محبوبم ، محب در رنج باشد . و نيز او را گفتند كه مردمان مىگويند كه يكى از هفتگانهاى . گفت : هر هفت منم . و گفت : چون مرا ديديد هفتاد كس را از ابدال « 358 » ديديد . گفتند : اين چگونه باشد ، تو يك شخصى ؟ گفت : من هفتاد كس را از ابدال « 359 » ديدهام ، و از هر كسى خوبى گرفته . او را گفتند : چنين شنيديم كه تو خضر را بينى . تبسم كرد و گفت : كسى خضر را بيند عجب نيست ، و ليكن عجب از آن كس است كه خضر خواهد كه او را بيند و او از وى در حجاب شود . و از خضر - عليه السلام - آمده است كه گفت : هيچ روزى در نفس من نگذشت كه حق تعالى را وليى نمانده است كه نه او را شناختهام ، و نه در آن روز چيزى ديدم كه او را نشناخته بودم . و بايزيد بسطامى را - رضى اللّه عنه - گفتند كه از حال مشاهدهء اول خود از بارى تعالى خبر ده . بانگ بر زد ، پس گفت : واى بر شما ، شما صلاحيت آن نداريد كه آن بدانيد . گفتند : صعبترين مجاهدهاى كه با نفس خود براى خداى كردهاى با ما بگوى : گفت : اين هم روا نباشد كه شما را بر آن مطلع كنم . گفتند : رياضت نفس خود كه در بدايت كردهاى بگوى . گفت : آرى ، نفس خود را به حق تعالى خواندم سركشى بر من نمود ، سوگند ياد كردم كه يك سال آب نخورم و يك سال خواب نچشم ، بدان وفا كردم . و آمده است كه يحيى بن معاذ بايزيد را ديد در بعضى مشاهدات خود ، پس از نماز خفتن تا
--> ( 358 ) عربى : أربعين بدلا ( زبيدى 9 - 673 ) . ( 359 ) عربى : أربعين بدلا ( زبيدى 9 - 673 ) .